چند روز پیش پدرم روی تلفن موبایلم پیغام گذاشت که هرچه زود تر با او تماس بگیرم چون اینترنتش خراب شده است و از کار و زندگی افتاده! پدرم که در هفتاد سالگلی با اینترنت و کامپیوتر اشنا شده این پدیده نوظهور را بخشی جدا نشدنی زندگی اش میداند. وقتی به او زنگ زدم متوجه شدم که منظورش از اینترنت فیس بوک است و منظورش از خراب شدن این بود که بوک مارکی که او را به صفحه فیس بوک میرساند پاک شده است. برای بسیاری از کاربران اینترنت، بخصوص انهایی که اخیرا با اینترنت اشنا شده اند، فیس بوک همه انچه انها از اینترنت میخواهند است.
زمانی اینترنت برای بسیاری از ما فارسی زبان ها چک کردن سایت گویا بود. بعد ها که وبلاگ های فارسی گسترش یافتتند، وبلاگ خوانی و از این وبلاگ به آن وبلاگ پریدن هم یکی از کارهای رایج ما فارسی زبانها بود. آنهایی که سواد کامپیوتری بیشتری داشتند وبلاگهای مورد علاقه شان را در گوگل ریدر ردیف کرده بودند و هر وقت پست جدیدی میآمد همانجا میخواندند و قال قضیه را میکندند. با همه گیر شدن فیسبوک و ریز بلاگ نویسی (همان یک جمله نویسی های معروف) به بیشترمان این باور رسیدیم که بلاگ نویسی به سبک سنتی اش مرده است و باید درش را تخته کرد. در همین اوضاع خیلی از وبلاگ نویس ها کارشان را خاتمه دادند یا اینکه از همان فیسبوک برای وبلاگ نویسی استفاده کردند. فیسبوک مانند بازار مکاره ای شد که همه اهل شهر آنجا مشغول گشت و گذار هستند و اگر میخواهید دیده شوید شما هم باید آنجا مغازه ای داشته باشید. وبلاگ نویس هایی هم هستند که هنوز وبلاگشان را بصورت سنتی نگه داشته اند اما از فیس بوک برای تماس با مخاطبشان استفاده میکنند. در گذشته مکالمه بین مخاطب و نویسنده در قسمت نظرات وبلاگها رخ میداد ولی این روزها گفتگوها در مورد یک بلاگ پست در کامنت های فیس بوک ادامه دارد. همین شد که با چند تن از بلاگ نویس های تورنتو صفحه ای را در فیسبوک به راه انداختیم به نام چهل چهار درجه، که اشاره ایست به عرض جغرافیایی جایی که ما در آن هستیم. این صفحه فیس بوکی کشکولی است از وبلاگهایی شهرمان که در یک صفحه فیسبوک لینک شده اند. این وبلاگ ها به هر آنچه تصور کنید میپردازند. از موضوعات هنری و سیاسی گرفته تا اجتماعی و شخصی. وبلاگ یادداشتهایی توپ سرگردان هم یکی از این وبلاگ هاست . کافیست این صفحه فیس بوکی را لایک کنید و خود به خود جدید ترین پست های وبلاگی به خوراک فیس بوک شما اضافه خواهد شد.
صفحه فیس بوک چهل چهار درجه را اینجا بیابید و انرا به دوستان دیگرتان هم معرفی کنید
برای همه چیز یک اپلیکیشن ایفون وجود دارد! این ادعایی است که شرکت اپل، سازنده تلفن های بسیار پرطرفدار ایفون، در مورد فراوانی نرم افزارهای موجود برای تلفن هایش کرده است. ایمان شامپرت، گارد نیویورک نیکس، این ادعای شرکت اپل را در زمین بسکتبال به آزمون میگذارد و امتحان میکند که آیا میتوان از آیفون 5 به عنوان توپ بسکتبال استفاده کرد یا نه .اگر طرفدار ایفون هستید و ناراحتی قلبی دارید این ویدیو را نگاه نکنید.
خبر خوب برای بسکتبال ایران
تیم ملی بسکتبال بزرگسالان ایران در رقابتهای کاپ آسیا با پیروزیهای پیاپی جام قهرمانی را به خانه برد. این تنها خبر خوب این مسابقات برای بسکتبال ایران نبود. خبر خوب دیگر این بود که تیم بزرگسالان ایران این مهم را بدون در اختیار داشتن ستاره هایش بازیکنانی چون حامد حدادی، ارسلان کاظمی و مهدی کامرانی محقق کرد. مستقل از اینکه بخواهیم به ترکیب تیم های حریف بپردازیم و ببینم که آیا انها از بازیکنان اصلی شان استفاده کرده اند یا نه این پیروزی ها نشان داد که نیمکت تیم بسکتبال ایران عمیق تر از آن چیزی است که قبلا تصور میشد. این بازی ها نشان داد اصغر کاردوست و آرن داودی که تا کنون در سایه حامد حدادی و مهدی کامرانی قرارداشتند بازیکنان قابل اطمینانی هستند که در لحظات حساس به کمک تیم بسکتبال ایران میآیند. اگر چه در مصاحبه های اخیر مقامات فدراسیون (خصوصا مصاحبه عنایت آتشی) بطور اعجاز آوری تلاش کردند تا اهمیت این مسابقات را کوچک جلوه بدهند اما این پیروزی برای بسکتبال ایران کوچک نیست۰
نقش جوانان در این پیروزی چه بود؟
در این سفر بازیکنان تیم ملی جوانان ، آنهایی که با مربی گری علی توفیق قهرمان غرب آسیا شدند، همراه تیم بودند. همزمان با اعلام خبر قهرمانی تیم ملی بزرگسالان تمام رسانه های خودی (آنهایی که هم جهت با سیاست های فدراسیون هستند) نقش مهم جوانان در این پیروزی را در صدر خبر های خود قرار دادند. حتی خبر نویسی این رسانه ها به شکلی بود که انگار همه از روی یک بولتن داخلی انرا نوشته اند. فدراسیون بسکتبال ایران مدتهاست که از سوی منتقدینش متهم به ضعف در پشتوانه سازی شده است . تصور این دسته منتقدان اینست که فدراسیون بسکتبال یک کشور مسئول بازیکن سازی است. مستقل از اینکه این انتظار درست یا نادرست است فدراسیون این پیروزی را وسیله ای برای پاسخ به منتقدانش قرارداده. حتی علی توفیق، سرمربی برکنار شده تیم ملی جوانان، هم در مصاحبه ای اخیرش با ایرنا عنوان کرده که نقش جوانان در این پیروزی ها اهمیت زیاد داشت۰
در هیچ کدام از خبرها، مصاحبه ها و تحلیل های رسانه های فارسی زبان تحلیلی وجود ندارد که نشان دهد نقش جوانان تیم ملی در این پیروزی چه بوده. شاید اولین معیاری که به نظر می آید میزان کل دقایق بازی از سوی جوانان در تیم باشد. آمار نشان میدهد که در طی این بازی ها ارن داوودی (۲۶ ساله) ۱۷۰ دقیقه، اصغر کاردوست(۲۶ ساله) ۱۶۱ دقیقه، حامد آفاق (۲۹ ساله) ۲۱۷ دقیقه، صمد نیکخواه بهرامی (۲۹ ساله) ۲۱۶ دقیقه و اوشین ساهاکیان (۲۶ ساله) ۱۷۰ دقیقه در زمین بوده اند. دوبازیکن دیگری که دقایق سنگینی داشته اند روزبه ارغوان( ۲۴ ساله) با ۱۴۰ دقیقه اصلان جمشیدی (۲۱ ساله) با ۱۰۱ دقیقه بوده اند. در بین هفت بازیکن اصلی تیم در این رقابت ها هیچ بازیکن زیر بیست سالی دیده نمی شود۰
ممکن است بعضی تحلیل گران میزان دقایق بازی را معیار خوبی برای تعیین میزان تاثیر یک بازیکن در عملکرد کل تیم نبینند. یک بازیکن ممکن است تنها چهار دقیقه در کل یک بازی چهل دقیقه ای بازی کرده باشد و در همان چهار دقیقه توانسته باشد که مومنتوم (جریان) بازی را به نفع تیم خودی تغییر دهد. در چنین شرایطی از شاخص دیگری به نام پلاس- ماینس یا مثبت- منفی استفاده میشود. شاخص مثبت منفی به اینصورت محاسبه میشود که اگر یک بازیکن هنگامی که وارد زمین میشود تیمش سه امتیاز عقب است و وقتی از زمین خارج میشود تیمش دو امتیاز جلو است این بازیکن عدد مثبت پنچ را خواهد گرفت و برعکس هنگامی که از زمین خارج میشود تیمش چهار امتیاز عقب است این بازی نمره منفی دو را خواهد گرفت. بازیکنانی که معیار پلاس- ماینس مثبت تری داشته باشند تاثیرشان در تیم بیشتر است. این معیار نشان دهنده تاثیر بازیکنی که از روی نیمکت وارد میشود است و در لیگ ان بی ای معیار اصلی برای انتخاب بهترین بازیکن ششم سال است. متاسفانه دررقابت های اسیایی این معیار اندازه گیری نمیشود و حتی اگر تحلیلگران تیم ملی این آمار را اندازه گرفته اند آنرا منتشر نکرده اند. تا وقتی که سند و مدرکی در باره نقش جوانان ارایه نشود همه این حرفهای مثل حکایت ملانصرالدین است که میخ خرش را به زمین کوبید و ادعا کرد که آن نقطه مرکز زمین است۰
هیولای خاورمیانه (Beast From Middle east) ، لقبی که هم تیمی هایش به ارسلان کاظمی داده بودند، تصمیم گرفت دانشگاه رایس را ترک کند. او در حالی این تصمیم را اعلام کرد که اصلی ترین بازیکن تیم و آخرین شانس این دانشگاه برای کسب جایگاهی مناسب در رقابت های دانشگاهی سال جاری در آمریکاست.
همه ما مارک تجاری نایکی ( که در ایران نایک هم میگویند) را به عنوان تولید کننده کفش بسکتبال میشناسیم اما خالق این مارک تجاری کارش را با تولید کشف های دو و میدانی شروع کرد. در اواسط دهه هشتاد که نایکی با مایکل جوردن ، که در آن زمان ورزشکار جوانی بود ، قرار داد بست کفش های نایکی و بخصوص ایر جوردن این مارک تجاری را به دنیای بسکتبال برد و پس از آن کفش های نایکی جز لاینفک این ورزش شناخته شد. فیل نایت، بنیان گذار این شرکت نایکی هفته گذشته عضو تالار مشاهیر بسکتبال آمریکا شد
ویدیوی کوتاهی از تاریخچه این شرکت را در اینجا ببینید
وقتی در سال 1969 الن سیگال به کمیسونر ان بی ای لوگویی را که طراحی کرده بود نشان داد؛ گفت: این جری وست است!
الن زیگل، هفتاد و یک ساله و مالک شرکت تبلیغاتی معظم زیگل اند گیل است، ان روز را به خوبی به یاد دارد. روزی که با دیدن عکس بسیار معروف ون رابرتز ایده این لوگو به ذهنش رسید. لوگو به نظر ساده میآید. سه رنگ سفید، قرمز و آبی و بدن یک بازیکن که از چپ به راست دریبل میکند. الن به یاد دارد که والتر کندی کمیسیونر ان بی ای در ان زمان با حضور یک بازیکن در لوگوی ان بی ای مخالف بود اما همه چهل طرح ازمایشی که سیگال آماده کرده بود از عکسهای جری وست بودند. سیگال که خودش هم از طرفداران پروپا قرض بسکتبال بود شیفته حرکات جری وست فوروارد لوس انجلس لیکرز بود. دلیل مخالفت ان بی ای با حضور یک بازیکن بر روی لوگوی لیگ هیچ وقت از سوی سخنگویان لیگ تایید نشد.
الن زیگل سال قبل از ان لوگوی لیگ بیس بال امریکا را طراحی کرده بود که دقیقا از همین رنگ ها و از یک بازیکن بیس بال در آن استفاده شده بود. رنگ های سفی، قرمز و آبی که برگرفته از پرچم آمریکاست نشان ملیت این لیگ است . جری وست در زندگینامه اش که اخیرا به چاپ رسیده میگوید: اگر این لوگو از عکس من تهیه شده افتخار بی نهایت بزرگی برای من است.
در طی سالهای گذشته بسیاری از منتقدین این لوگو علاقمند بودند که این طرح باید به روز شود ولی الن زیگل معتقد است :به نظر من جذابت این طرح به اینست که این بازیکن به هیچ وجه شبیه بازیکنان مدرن نیست و کلاسیک بودن طرح را نشان میدهد
به خدمت گرفته شدن در یک تیم ان بی ای بزرگترین رویداد در زندگی یک بسکتبالیست جوان است. شاید همه مان لحظه اعلام شدن نام یک بازیکن را توسط کمسیونر ان بی ای از تلویزیون دیده باشیم اما کمتر دیده ایم که بازیکنانی که در آن تالار حضور ندارند و نامشان خوانده میشود چه حال و روزی دارند
بسکتبال خیابانی یا استریت بال را در آمریکا شمالی پیک آپ بسکتبال میگویند. عشق به پیک آپ بسکتبال دو عکاس آمریکایی و فرانسوی را با هم همکار کرده تا فیلمی مستند در مورد پایتخت پیک اپ بسکتبال جهان، شهر نیویورک، تهیه کنند. این دو عکاس- بسکتبالیست با لوازم بسیار ابتدایی فیلم برداری با دوچرخه از این زمین به ان زمین رفتند و از حال و هوای این ورزش فیلم مستندی تهیه کرده اند که بزودی در سینماهای جهان به نمایش در خواهد آمد. نام این فیلم « دو اینگ ایت این د پارک» است.
اما به نظر من بهترین زبان، در این شهر زبان بسکتبال هست. مهم نیست شما اهل کجا هستید، زبان مشترک و جذابی در این شهر وجود دارد که نه فقط در سالن ها بلکه در زمین های خیابانی ( استریت بال)، عامل دوستی و ارتباط ملیت هایی است که بیرون از این زمین ها چندان هم با هم مهربان نیستند۰
در گذشته های دور رسم بر این بود که بازیکنان به سه پست گارد، فوروارد و سنتر دسته بندی شوند. با پیشرفت بسکتبال این دسته بندی دقیق تر شد و بازیکنان یک تیم به پنچ پست سنتر، گارد راس، گارد شوتزن، فوروارد کوچک و فوروارد قدرتی تقسیم بندی شدند. هر کدام از این تقسیم بندی ها تعریف مشخصی دارد و به مشخصات فیزیکی بازیکن، قابلیت های مهارتی او و مسئولیتهای تخصصی اش در حمله و دفاع مربوط است. شاید در بسکتبال بین المللی این دسته بندی ها تا حد زیادی هنوز هم کاربرد دقیقی داسته باشد ولی در بسکتبال ان بی ای این نوع دسته بندی رفته رفته دچار مشکل میشود.
رضا طاهری از قدیم در بسکتبال ایران داور بود. اینکه داور خوب یا داور بدی بود خیلی به موضوع اخیر ربطی ندارد. پس از مدتی بی خبری در بسکتبال ایران ناگهان سروکله او به عنوان یار غار و برنامه ریز تیم های ملی در سفرهای خارجی پیدا شد. با ورود مهمت بچرویچ به ایران، رضا طاهری کار و زندگی اش را در اروپا تعطیل کرد و به عنوان سخنگوی رسمی و مدیر رسانه تیم ملی قدم به صحنه بسکتبال ایران گذاشت. مدیر رسانه ای یک سازمان را اصطلاحا اسپین داکتر میگویند. اسپین داکتر یعنی کسی که ماله کش است؛ کسی که سانسور میکند؛ کسی که واقعیت را به شکلی تغییر ماهیت میدهد تا نهایتا به نفع کارفرمایش ملت بدبخت را خر کند. این افراد عموما از رویداد های زیر جلی یک دستگاه اطلاعات دقیق دارند. کسب چنین پست و مقامی و قرار گرفتن در این جایگاه در فدراسیون بسکتبال ایران نشان از نهایت اعتماد تصمیم گیران این دستگاه به او بود. چندی نگذشت که ناگهان در خبرها آمد که رضا طاهری این پست جدید را در اختیار ندارد و شخص مورد اعتماد دیگری این مسئولیت را بر دوش خواهد گرفت. فدراسیون بسکتبال در اعلام این خبر نهایت بی طرفی و اصطلاحات سیاست نه سیخ بسوزد و نه کباب را اتخاد کرد و قضیه از سوی فدراسیون خاتمه یافت.
اما موضوع از دیدگاه رضا طاهری تمام نشده بود. او به عنوان یکی از عناصر مورد اعتماد از درون دستگاه شروع به افشاگری و مراجعه به روزنامه ها و رسانه ها برای رو کردن دست دوست قدیمی اش مهت بچرویچ و دیگر عناصر مرتبط کرد. اگر موضوع را دنبال کرده باشید حتما متوجه خواهید شد که تقریبا همه عناصر درگیر در این مناقشه دروغ میگویند؛ انهم از نوع شاخدار. در این بلاگ پست نمی خواهم در رابطه با این موضوع جبهه گیری کنم و بگویم که چه کسی راست میگوید و حق با کدام چون معتقدم همه طرف های درگیر دروغ میگویند یا اگر هم دروغ نمیگویند همه واقعیت را بیان نمیکنند.
نکته ای که در این مناقشه برای من از همه چمشگیر تر و امیدوار کننده تر است نقش رسانه ها در افشای کثافت کاری های افراد دخیل در سیستم دولتی ورزش ماست. اینکه یکی از افراد همین سیستم خودش به رسانه ها نزدیک شده و با رو کردن خبرهای پشت پرده و در اختیار گذاشتن ایمیل های شخصی رد و بدل شده بین طرفین سعی در تحت فشار گذاشتن فدراسیون است موضوع جدیدی است. در گذشته وقتی علی توفیق علیرغم موفقیتش در هدایت تیم جوانان از مربی گری برکنار میشد نه او حرفی میزد و نه فدراسیون کلامی میگفت واقعیت های پشت پرده این رویداد را هر دو به گور میبردند. همچنین در گذشته رسانه های ورزش ما تماما در قالب بولتن خبری روابط عمومی سازمان تربیت بدنی و فدراسیون های ورزشی نقش ایفا میکردند اما اکنون تعداد آن نوع رسانه های بله قربان گو رو به کاهش است. اینکه رضا طاهری، که خودش مدیر رسانه ای فدراسیون و مسول جارو کردن کثافت های سیستم ورزشی دولتی به زیر قالیِ دروغ بوده، به این نتیجه رسیده است که با رسانه های کردن شواهدش میتواند فدراسیون را تحت فشار بگذارد نشانه قدرت تاثیر گذار رسانه هاست و این خبر خوبی است.
مازی دویچ ، دوست زمان کودکی ام، استعداد عجیبی در آموختن زبان های خارجی و مسايل فنی داشت. آن موقعها که ما به زور پدر و مادر به کلاس زبان انگلیسی سیمین میرفتیم تا بلکه پِن را از پِنسل تشخیص دهیم، او یکروز بدون مقدمه شروع کرد به آلمانی حرف زدن ! انهایی که مازی را نمیشناختند سر در نمی آوردند که داستان زبان دانی او از کجا آب میخورد. تصورشان این بود که او کلاس های انستیوی گوته، تنها موسسه معتبر آموزش آلمانی آن زمان، را تمام کرده. ماها که دوست نزدیکش بودیم میدانستیم که زبان آلمانی یادگرفتنش فقط و فقط به دلیل عشق و علاقه اش به ماشین های بنز بود. از بس که کاتالوگهای این ماشین های بنز را که همه اش به زبان آلمانی بود میخواند زبانش راه افتاد. او نه تنها کاتالوگ های آلمانی را میخواند و ترجمه میکرد بلکه اهسته اهسته به جذب فرهنگ آلمانی در اسفنج وجودش پرداخت. تصور بفرمایید که در تهرانی که سگ صاحبش را نمیشناخت، هیچ کس در حضور مازی جرات نمیکرد از قسمت خط کشی نشده عابر پیاده از خیابان عبور کند یا اگر در حال رانندگی کمربند ایمنی اتومبیل را نبسته بودی و مازی تو را میدید کارت با کرام الکاتبین بود. مجموعه این ها بود که ما اسم مستعار مازی دویچ (آلمانی) را برایش برگزیدیم و همین اسم بر روی او ماند۰
زبان یاد گرفتن خود من هم داستانی مشابه، اما نه به غلظت مازی، داشت. من که خوره بسکتبال بود، هر مجله بسکتبال خارجیی که به دستم میرسد را ده بار تا ته میخواندم. آهنگ های خارجی گوش میدادم و فیلم های زبان اصلی میدیدم و خلاصه خودم را در فرهنگ انگلیسی زبان ها غرق میکردم. در دانشگاه هم از بس برای دوست اشنا مطلب ترجمه کردم تا بلکه اخر ترم نمره ای بگیرند، زبان انگلیسی ام بیشتر تقویت شد. همه اینها باعث شد که وقتی به کانادا آمدم اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم و ایمان بیاورم که با اتکا به همین زبان دانی ام میتوانم در جامعه اینجا سریعتر جذب شوم. تجربه روزهای اول در شهر غریب بی نهایت نا آمید کنند بود. نه به خاطر اینکه زبان دانی ام به اندازه ای نبود که لازم باشد بلکه به عکس هر جا رفتم هیچ کسی نمیتوانست درست انگلیسی حرف بزند. از بس که در این شهر همه خارجی هستند، به لحاظ زبان صحیح انگلیسی حرف زدن عجیب توی ذوق تان میخورد. تا اینکه بالاخره رفتم سر کار و درفضای اداری- صنعتی سرو کارم با سفید پوستان ( به قولی کانادایی های اصل!) افتاد. طولی نکشید که نه تنها من حرف انها را میفهمیدم بلکه آنها هم میفهیدند من چه میگویم. سه ماهی از آمدنم به کشور جدید نگذشته بود که با تکبر پیش خودم گفتم: پس این کانادا که این همه ناله میکنند که اقا زبان سخت است این بود؟
یکی از مشکلات زبان خارجی در کشور جدید اینست که شما در فضایی جدید قرار میگیرد که از دایره راحتی (کامفرت زون) شما خارج است. همین خارج شدن از دایره راحتیتان شما را تدافعی میکند و همین تدافعی شدن باعث میشود که از اشتباه تلفظ کردن بی نهایت به هراس بیافتید. هراس بی مورد است که باعث میشود همان مقدار زبانی را هم که بلند بودید یادتان برود۰
۰ شوک فرهنگی زبان ندانی کماکان در انتظارم بود. آنهم در جایی که کمترین انتظارش را داشتم
زمین بسکتبال همیشه دایره راحتی من بوده. مهم نیست کجای دنیای باشم وقتی وارد زمین بسکتبال می شوم انگار روحم به سالن اسدی شمیران یا زمین اسفالت امیر آباد بر میگردد. زمین بسکتبال همیشه برای من آرامبخش ترین جای دنیاست بود و هست اما شوک فرهنگی زبان دانی، یا بهتر بگویم زبان ندانی دقیقا در زمین بسکتبال ، جایی که با بچه های سیاه پوست کانادایی جوان تر از خودم هم تیمی شدم به سراغم آمد. اولین شوک انجا بود که دستم را دراز کردم که با اولین هم تیمی دست بدهم ولی دیدم مشتش را به سمت من اورد و گفت: گیمی اِ راک مَن! من هم که مانده بودم داستان از چه قراری است همان کار را تکرار کردم و مشتم را با شک و تردید به مشتش کوبیدم. از باب ادب خودم را معرفی کردم : مای نیم ایز کارن. مثل مریخی ها به من نگاه کرد و گفت : ایتز جی. مانده بودم که کسی که به خودش با ضمیر ایت معرفی میکند با دیگری چه خواهد کرد. البته سریع دوزای ام افتاد که در این فضا کسی خودش را با نام کامل معرفی نمیکند بلکه فقط حرف اول اسمشان است که مهم است. اگر دو بازیکن باشند که اسم هر دو با حرف جی شروع شود انجاست که یک صفت به آن اضافه میشود مثل بیگ جی (جی گندهه) یا مَد دیریبل جی (جی که دریبلش خوب است) تا تکلیف روشن شود. تازه فهمیدم به جای : هلو ، هاو آریو؟ باید گفت: واتساپ ، واتساپ؟ خوب واتساپ ( یعنی چه خبر؟) میتواند جواب بسیار طولانی داشته باشد. مانده بودم اگر کسی پیش دستی کرد و به من گفت واتساپ من چه باید بگویم. نهایتا کشف کردم که اگر در جواب : واتساپ؟ بگویی : نات ماچ ( معادل قابل عرض هیچ) بی ادبی تلقی نمیشود. البته اگر خودمانی باشی میتوان سوال: واتساپ؟ را با سوالی دیگر شبیه : واتس گوینگ داون؟ پاسخ دهی. اینکه چرا پاسخ یک سوال با سوال دیگر بی ادبی تلقی نمیشود را از من نپرسید. چیز دیگری که آموختم این بود که اگر کنار زمین نشسته ای و قصد بازی کنی نداری ، وقتی از تو میپرسند: هی یو، یو راننینگ؟ (یعنی دوست گرامی آیا بازی میکنی؟) نباید بگویی : نو آی ام نات پلی اینگ. چون اگر این را بگویی هر بار که تیمی بعدی به زمین میرود از تو همین را میپرسند. اگر قصدت است که کلا ان روز را بازی نکنی باید بگی : هی یو ، ای م جاست چیلینگ اوت این هیر. خودتان را گرفتار ترجمه لغت به لغت نکنید. معنی و مفهوم این عبارت در مایه اینست که دوست عزیز من دارم این جا برای خودم حال میکنم، ما را بی خیال شوید. در ایران بازی تمام میشد بازیکنان به هم خسته نباشید میگفتند. خدا را شکر که خیلی سریع فهمیدم اگر اینجا بگویی دونت بی تایرد خیلی ضایع است. اینجا باید گفت: گود گیم یعنی بازی خوبی بود دهم همه تان گرم. وقتی هم تیمی ات شوت ماهرانه ای را به ثمر میرساند برای روحیه دادن میتوان گفت: دت واز اٍ سیک شات! یعنی شوت مریضی بود! خیالتان راحت باشد سیک شات تعریف و تمجید تلقی میشود. وقتی یکی از همبازیهایت را که مدتهاست ندیدی را ملاقات میکنی روبوسی کردن ضایع ترین کاری است که میتوان کرد. در چنین شرایطی باید با دست راست دستش را بگیری، نه به حالت دست دادن بلکه به حالتی که میخواهی مچ او را بخوابانی. سپس به او نزدیک شده و شانه راستت را به شانه راستش لمس کنی. همین. هر چیزی بیشتر از این ممکن است منجر به برداشتهای دیگریشود که مناسب زمین بسکتبال نیست۰
چند وقت پیش یک سفید پوست غریبه به سالن آمده بود. بازیکن خوبی بود ولی انگار حواسش جای دیگری بود. چپ و راست پاس اشتباه میداد و شوتهایش به حلقه نمیرسید. بیگ سی برگشت و به من گفت: دیس دوود ایز شوتینگ اپ سام استیکیست او دِ ایکی اپ هیز اس! و زد زیر خنده. من هم مثل بز نگاهش کردم و و با لبخندی سرم را به اشاره تایید تکان دادم. آنجا بود که فهمیدم پس از این همه سال هنوز هم از زبان عامیانه سیاه پوستان هیچ نمیدانم و حالا حالا ها باید به اهنگ های گوش نواز داکتر دری و اسنوپ داگ گوش بدهم تا بلکه روزی بتوانم راستی راستی به جک هایشان بخندم۰
تصور کنید که مجبورتون بکنند که برای یک کشور بیگانه به میدان بروید و این درحالیست که آن کشور بیگانه بیش از پنجاه سال کشور شما را اشغال کرده و ذره ذره امید شما را برای آزادی نابود کرده
این کلام بیل والتون، قهرمان بسکتبال آمریکا، در شرح روزگار بسکتبالیستهای کشور لیتوانی است که از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۸ مجبور بودند با لباس شوروی در المپیک و بازی های جهانی بسکتبال شرکت کنند. فیلم مستند « دیگر تیم رویایی» حدیث بازیکنان تیم ملی بسکتبال لیتوانی است که در المپیک بارسلون برای اولین بار به عنوان کشور مستقل شرکت کردند و مدال برنز بازی ها را کسب کردند. این فیلم یک ماه دیگر به پرده سینماها خواهد رفت. این فیلم مستند در جشنواره معتبر سان دنس به نمایش در آمد و نه تنها به عنوان یک فیلم ورزشی بلکه به عنوان مستندی که نشان داد چگونه یک ملت آرزوی آزادی از یوغ بیگانه را در شرکت تیم بسکتبالشان تجلی داده اند. فیلم دیگر تیم رویایی تحسین حاضران در جشنواره را به برانگیخت۰
داستان این فیلم، ماجرای وزرشکاران لیتوانیایی را دنبال میکند که در سال ۱۹۸۸ تحت عنوان کشور شوروی مدال طلای رقابتهای بسکتبال المپیک را کسب کردند و تا سال ۱۹۹۲ که در المپیک بارسلون برای اولین بار به عنوان یک کشور آزاد و مستقل به میدان رفتند. در این فیلم زندگی نامهای پرآوازه ای چون مارچیولونیس، سابونیس , کورتیناتیس را دنبال میکند و اینکه چگونه این تیم در بارسلون تیم شوروی را شکست داد. این فیلم تغییر فضای سیاسی جهان را بین این دو المپیک ۸۸ در سئول و ۹۲ در بارسلون به تصویر میکشد و اینکه برای لیتوانیایی ها چگونه به بسکتبال به عنوان سمبل آزادی و استقلال ، آنگونه که فوتبال برای برزیلی ها راه روش زندگی است که چشم دوخته بودند۰
یکی از داستان های بسیاری جذاب این فیلم رابطه سحر آمیز این تیم با گروه موسیقی راک گریت فول دد بود. در سال ۱۹۹۱ وقتی که لیتوانیایی ها ، که پس از فروپاشی شوروی اکنون یک ملت مستقل بودند، درصدد شدند که تیم بسکتبالشان را به المپیک بفرستند اما هیچ بودجه ای برای این کار نداشتند چون کشوردر اثر سالها اشغال عملا ورشکسته بود. وقتی داستان اهمیت این تیم برای ملت لیتوانی به گوش گروه موسیقی راک آمریکایی رسید ، انها که خود طرفدار پروپاقرص بسکتبال بودند با برگزاری کنسرتی به جمع آوری پول برای این تیم در آمریکا اقدام کردند و نهایتا تمام هزینه های شرکت این تیم در المپیک را پرداخت کردند. در المپیک بارسلون که تمام چشم ها به تیم ملی بسکتبال آمریکا ، تیم رویایی بود، تیم لیتوانی با لباسهایی به رنگ پرچم این کشور عنوان تیم آزادی توجه بسیاری از علاقمندان ورزش را به خود جلب کرده بود. از دیگر بخش های دیدنی این فیلم به تصویر کشیدن زندگی بسکتبالیست های قهرمان جهان در پشت پرده های اهنین است و اینکه این ابر ستاره ها به اندازه یک کارگر کارخانه حقوق میگرفتند، در حالی که از لحاظ مهارت با بهترین بسکتبالیست های حرفه ای در آمریکا برابری میکردند. اگر چه تم اصلی این مستند درباره بسکتبال است اما تلاش بی وقفه یک ملت برای بیرون آمدن از زیر چکمه دشمن اشغالگر پیام اصلی این فیلم مستند است۰
فکرشو بکنید که شما یک جوون نوزده ساله قد بلند و ورزشکار هستید از یک شهر کوچک. حالا تصور بکنید که یهیویی صاحب چهار پنج میلیون دلار پول و یک عالمه شهرت شدین و در شهر بزرگ یک آپارتمان سوپر لوکس در طبقه چهل و هشتم یک ساختمون خفن در بهترین محله شهر دارین. نه پدری هست که بهتون قر بزنه، نه مادری هست که موی دماغتون بشه، هر غلطی دلتون میخواهد میتونن بکنین. حالا تصور کنید رفیقتون از دم در بهتون زنگ میزنه که در رو باز کن که با برو بچ داریم میایم بساط حال و هول را راه بندازیم. شما که هنوز گوز پیچ هستید که توی این شهر جدید که کسی شما را نمیشناسنه برو بچ از کجا پیداشون شده. در همین حال در و باز میکنید و یهویی میبینید از سرو کله تون داره در و داف (منظور همون پارتی گرل است ) بالا میره.... چند ساعت بعد درحالی که هنوز از سر درد دیشب کله تون دنگ دنگ میکنه به خودتون میایین و میبینید روی دستگیره در یخچال یک دونه شورت زنونه گیر کرده و از لوستر مهمون خونه یک سوتین صورتی آویزونه! وارد توالت میشین که صورتتون را بشورین، میبیند داخل وان یک دختری که توی عمرتون ندیدین لخت مادر زاد خوابیده و داره خرناس میکشه. اونجاست که متوجه میشین خودتون هم لباس درست و حسابی تنتون نیست. با سرعت به سمت اتاق خواب میرین تا یک چیزی پاتون کننین که متوجه میشین دو سه تا دختر دیگه لخت توی رختخواب شما دارن خرو پف میکنن. تازه یادتون میاد که دیشب چه اتاقی افتاد. رفیتون را که زیر میز ناهار خوری در حالی که بطری جک دنیلز خالی را بغل کرده و از حال رفته پیدا میکنید؛ بیدارش میکنید و با هزار بدبختی ده دوازده تا دختری که توی خونه تون ول شدن را جمع میکنه و میبره. چند ماه بعد از یک دفتر وکالت یک نامه براتون میاد که به دادگاه احضار شدین تا بهتون بگن که شما پدر یک بچه هستین و باید به ننه اش باج بدین تا ساکت بشه!
این سناریوی یک فیلم آبکی نیست. این اتفاقیه که تقریبا برای همه بسکتبالیست های جوون که وارد ان بی ای میشن می افته. اگر خبرها را خوب دنبال کرده باشین حتی بعضی از ابرستاره های لیگ هنوز هم بعد از چند سال با مشکلات مربوط به جفتک اندازی های سالهای اول پولدار شدن شون دست به گریبان هستند ( نمونه اش کریس باش). مشکل عمده این جوون ها رفتار بی پروای اونها نیست بلکه ادمهاییه که دور ورشون را میگیره. مخصوصا زنها و دخترهایی که میخوان خودشون را آویزون ورزشکار های پولدار حرفه ای بکنند. برای این جور زنها که همیشه دنبال این هستند که یک جوون پولدار را تیغ بزنن بازیکن های تازه وارد به آن بی ای هدف کاملا مناسبی هستند به همین دلیل لیگ بسکتبال ملی آمریکا برای اولین بار در قالب برنامه هماهنگ سازی بازیکنان تازه وارد مبحث سکس قبل از ازدواج را به عنوان سرلوحه برنامه به بازیکنان فصل آینده ارایه کرد
لیگ ان بی ای یک مشاور امور خانواده استخدام کرد تا با بازیکنان در مورد نکات حساس روبرو شدن با جنس مخالف و خطرات احتمالی که آنها را تهدید میکند صحبت کنند. علاوه بر این موضوع دلشکستگی و خیانت عشقی هم از عناوین اصلی این آموزش است. کندال مارشال، بازیکن تازه واردی که از سوی فینیکس سانز برای پست پوینت گار برگزیده شده در پایان این کلاس آموزشی به گزارشگر ایی اس پی ان گفت:
خیلی از بچه هایی که اینجا هستن پیش خودشون فکر میکنن که حالا که من دارم این همه پول در میارم حقمه هر گوهی دلم میخواهد بخورم و اگر به دوست دخترم خیانت کنم و برم با کسی دیگه ای بپرم هیچ خیالی نیست. اما این خنگها نمیدونن که وقتی تو توی سفر هستی و داری در شهر دیگه ای مسابقه میدی دوست دخترت داره پول تو را خرج میکنه و با یه مرد دیگه میپره. دنیا اینجوریه
همه مان پوشش های آستین مانند را که بسکتبالیست ها به دستشان میکنند دیده ایم. این استین ها که به « آستین شوت زنی» هم معروف است پوشش هایی شبیه جوراب هستند که از مچ دست تا بالای بازو میپوشاند. جنس این استین ها از پارچه های کشی نایلونی یا اسپندکس است و این روزها به عنوان یکی از ایتم های اصلی پوشش بسکتبالیست ها در آمده. آیا میدانید این پوشش ها به چه کاری می آید؟
آستین شوت زنی را اولین بار آلن ایورسون در فصل 2000-2001 در مسابقات لیگ ملی بسکتبال آمریکا پوشید. ایورسون که در فصل قبل در آثر فشار مسابقات دچار صدمه از ناحیه ارنج شده بود این پوشش را برای حفاظت از ارنج جراحی شده است بر تن میکرد. او دچار عارضه مفصلی بورسیت شده بود که منجر به جمع شدن آب در ناحیه ارنج دست راستش شده بود و نهایتا قبل از شروع فصل بعدی ناچار به عمل جراحی شد
کار اصلی این این آستین تحت فشار قراردادن عضلات و پوشاندن جراحات است. کارملو انتونی هم پس از جراحی ارنجش از این نوع آستین ها استفاده کرد. با همه گیر شدن این آستین ها به عنوان یکی از بخش های لباس بسکتبال بسیاری از بازیکنان بدون اینکه جراحتی داشته باشند شروع به پوشیدن مدل های مختلف این آستین ها کردند. در سالهای اخیر این مدلهای دیگری از این آستین ها هم به بازار آمده که دارای ابر در ناحیه مفصل است و کارش حفاظت از مفصل در هنگام برخورد است. دوایت هاوارد اولین بازیکنی بود که این نوع آستین ها را پوشید. بسیاری از بازیکنان ان بی ای مدتها پس از نقاهت از مصدومیتشان هنوز هم این آستین ها را به دست میکنند و پزشکان معتقدند که اثر شبه داروی این آستین ها در ذهن ورزشکار احساس اطمینان بهتری به هنگام شوت زدن به او میدهد
در مورد استفاده از این نوع آستین ها ، بخصوص از سوی آلن ایورسون بسیاری معتقد هستند که دلیل پزشکی نداشته و لیگ او را مجبور کرده بود که با پوشیدن این آستین ها خالکوبی های خود را بپوشاند. برخی از خالکوبی های آلن ایورسون نشانه تعلق به گروه های تبه کاری غیر قانوی تلقی می شود و برگزار کنندگان مسابقات از هراس از پخش تلویزیونی این نشانه ها در سطح ملی ب آیورسون را تحت فشار گذاشتند که خالکوبی های بازوی راستش را بپوشاند. این موضوع هیچ وقت به طور رسمی تایید یا تکذیب نشد
فلش بک
سالهای شصت و شش- شصت و هفت زمان اوج خوره بازی بسکتبال من بود. دو تا باشگاه مختلف تمرین میکردم، البته یواشکی مثل کسی که دوتا دوست دختر داره، تازه هر وقت هم پا میداد میرفتیم تو کار زمین اسفالت. پاتوقمون زمین امیرآباد بود ولی اگر بساط کری خونی به راه بود میرفتیم زمین چارلی، زمین کبگانیان حتی یکی دوبار هم زدیم تو کار زمین مجموعه عمران تکلار در شهرک و جلوی دخترهای محل پوز برو بج (به قول خودمون) سوسول شهرک را زدیم. خوب ما بازیکن باشگاهی بودیم و بلد بودیم چهار تا حرکت بزنیم تا خیابونی بازهای تیم مقابل گوز پیج بشن. کافی بود دو تا پیک اند رول بکنیم تا تیم روبرو انگشت به دهن بمونه. آخه توی بسکتبال خیابونی کسی پیک ان رول و بَک دور و از این قرتی بازی ها بلد نبود؛ تاکتیک خیابونی اینجوری بود که توپ را بگیر و شاخو ببند برو تو تا ببنیم چی میشه. بین همه این زمین اسفالت ها یک زمینی در میدون آریا شهر بود که با بقیه فرق داشت.زمین اریاشهر اصلا زمین بسکتبال نبود؛ یک تیکه کم رفت و آمد از یک بلوار بود که بچه های محل دو تا حلقه درب و داغونه کج و کوله زده بودن به تیر چراغ برق دوطرفه بلوار و بصورت اریب بین این دوتا حلقه مسابقه بسکتبال راه مینداختن. یادمه بچه های تیم پاس و بازیکن های تیم نفت زیاد اونجا پیداشون میشد اما همه شون جلوی حسن کج لنگ مینداختن . این حسن کج واسه خودش کارکتری بود. اون وقتها که ما شانزده هفده ساله بودیم فکر کنم حسن کج راحت سی و پنج شش را داشت. جدا از دهن کجش، که وجه تسمیه اش بود، هیکل و قد صاف و صوفی هم نداشت و بویی از بسکتبال نبرده بود. وسط بازی یک دستش سیگار و یک دستش توپ. توی کار دفاع و پابکس و این حرفها نبود. دریبل میریبل و کراس اور و پیوت هم که واسش افت کلاس بود، اما وقتی با اون استیل افتضاح یک دستی اش شوت سه امتیازی میزد رد خور نداشت. هروقت هم که ما میرفتیم اونجا بازی کنیم یک جورایی گاو بندی میکرد تا حلقه کجه به ما بیفته و حسن کج یک تنه با اون شوت های عجب و غریب ده دوازده متری اش ما رو لوله میکرد. فکرشو بکن همین دیروز از قهرمانی کشور با مدال طلا و حکم قهرمانی اومدی خونه (مثل سگ هم ادعات میشه ) و فرداش حسن کج تو را لوله میکنه. خداییش خیلی زور داشت
فلش فوروارد به امروز
چپ میری راست میری فیبا مسابقه سه به سه ، تک به تک ، چمیدونم لابد پنچ سه یک راه میندازه. تازه داره تلاش میکنه که مسابقه سه به سه روی یک حلقه ورزش المپیکی بشه. مسابقه یک زمینه، چه تک به تک چه سه به سه، نود درصد زیبایی بسکتبال را از بین میبره. این رشته ورزشی، اگه بشه اسمشو رشته ورزشی گذاشت، شاید به درد حیاط مدرسه یا کوچه و خیابون بخوره ولی بیشتر شبیه یک بازی مفرحه تا یک رشته ورزشی واقعی. اگه عالی ترین سطح مسابقات تک به تک جهانی را هم نگاه کنید (ویدیویی بالای همین پست) اینجوره که بازیکنی که توپ دستشه کونش را میکنه به سمت حلقه و عین تانک مدافع را هل میده تا خودشو به حلقه نزدیک کنه. آخر سر هم به زور و ضرب توپ را ول بده روی حلقه. سه به سه هم با اینکه باز وضعش از تک به تک بهتره ولی اون هم نوع ضایعی از بسکتباله. به نظر من تنها انگیزه قابل قبول فیبا از تلاش برای المپیکی کردن این رشته های من در آوردی اینه که کشورهایی که نمیتونن یک تیم درست و حسابی داشته باشن شانس حضور در المپیک را پیدا کنند ولی حساب اینجاشو نکرده که یهویی ممکنه حسن کج، فرهاد تخته زن، اسی لایی کار (کلیه این کاراکترها واقعی هستند) و دیگر کاراکترهایی که بویی از ورزشکاری نبرده اند المپیکی بشن